banoye-ghese-317k4myc0jzqgqvd7sqn7k

 

نام رمان : بانوی قصه
نویسنده : beste کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۵۲۹
خلاصه داستان :
فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام.
متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود.

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

رمان بهشت را در قلب من بساز

hejab-behesht

دانلود رمان بهشت را در قلب من بساز

دانلود رمان زیبا بهشت را در قلب من بساز از فاطمه صابری کرمانی

دانلود رمان جدید بهشت را در قلب من بساز از فاطمه صابری کرمانی

دانلود رمان عاشقانه بهشت را در قلب من بساز اندروید، جاوا، تبلت، پی دی اف، آیفون

مختصری از رمان:

بیوه زن زیبایی به نام مرجان که ۱۴ سال است مهرداد همسر خود را از دست داده و سه فرزند خود را با رنج بزرگ کرده، در صورتی که پدر بزرگ این بچه ها ثروت زیادی دارد …
برادر مهرداد خیلی وقت است عاشقانه مرجان را دوست دارد و التماس میکند که با او ازدواج کند ..!
هر کدام برای خود سازی میزنند سه فرزند مرجان که هر کدام حالا برای خود بزرگ شده اند …
فرزند بزرگ آرمین مادر را محکوم میکند چرا کنار نیامده با پدر بزرگ و او را به زندگی فقرانه عادت داده …
سارا هم عاشق دکتر شاهرخ شهریار میشود که دکتر ع*ا*ش*ق مرجان است ..
سارا مادر را رقیب خود میبیند
شاهرخ به مرجان آنقدر اصرار میکند تا دیده های مرجان را به خوبی و بدی های فرزندانش باز کند، او از مرجان میخواهد …

این رمان توسط خانوم صابری کرمانی نوشته شده اما توسط دو کاربر عزیزمون به نام های:

Mina  و heaven-born  تایپ شده برای سایت و تشکر میکنیم.

نسخه پی دی اف

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

دانلود رمان برجی در مه کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید

رمان-برجی-در-مه

دانلود رمان برجی در مه کامپیوتر،pdf،ایفون،اندروید

دانلود رمان معروف برجی در مه برای کامپیوتر و لپ تاپ Pdf پی دی اف
دانلود رمان زیبا برجی در مه برای گوشی موبایل اندروید آیفون
رمان ایرانی پربازدید برجی در مه با لینک مستقیم و رایگان از سرور اختصاصی بلاگ بیان
Roman Irani Borji Dar Meh
رمانسرا
نودهشتیا
نویسنده: زنده یاد خانم فهیمه رحیمی
با تشکر از نویسنده عزیز بابت نوشتن رمان زیبای برجی در مه
تعداد صفحه ۳۹۸ Pdf
خلاصه رمان:
پدر و ایدا با دایی خانواده مشکل داره و ایدا و مادر منتظر نامه دایی هستند برای اینکه تعطیلات عید به پیش اون بروند طبق روال هر دو سال یک بار بالاخره نامه به دستشون میرسه و…
ادامـه رمــان + دانــلـود
نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

Delam Aghooshat Ra Mikhahad2f

دانلود رمان دلم آغوشت را میخواهد اندروید ، PDF و آیفون

  • نام رمان : دلم آغوشت را میخواهد
  • نویسنده : فریده بانو کاربر سایت
  • تعداد صفحات : ۴۱۵
  • ژانر : عاشقانه

رمان راجب دو خواهر دوقلو هست به اسم های سوگند و سوگل ، سوگل بی دلیل یک هفته قبل از عروسیش غیبش میزنه و حالا ابروی چندین سالی پدربزرگش در میونه و در خواست حامی پارسا ، حالا سوگند مجبوره فقط یه تصمیم بگیره و اون  ….

نویسنده: adminmohammad
نظرات: 2 نظر

رمان دلم آغوشت را میخواهد اندروید، PDF و آیفون و تبلت

دانلود رمان دلم آغوشت را میخواهد اندروید ، PDF و آیفون

  • نام رمان : دلم آغوشت را میخواهد
  • نویسنده : فریده بانو کاربر سایت
  • تعداد صفحات : ۴۱۵
  • ژانر : عاشقانه

رمان راجب دو خواهر دوقلو هست به اسم های سوگند و سوگل ، سوگل بی دلیل یک هفته قبل از عروسیش غیبش میزنه و حالا ابروی چندین سالی پدربزرگش در میونه و در خواست حامی پارسا ، حالا سوگند مجبوره فقط یه تصمیم بگیره و اون  ….

نویسنده: adminmohammad
نظرات: 2 نظر

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

دانلود رمان چیک چیک عشق

chik-chik

محکم سر جام ایستادم که از خطر له شدن زیر دست و پای این جمعیت منتظر به ورود در امان بمونم! با بسته شدن در و حرکت دوباره ی مترو فکر کردم حالا خوبه با این حجم مسافر و این هوای سنگین یهو وسط تونل بایستیم!
از فکرشم وحشت داشتم، نفسم رو دادم بیرون و سرم رو گرم نگاه کردن به زن فروشنده ای کردم که داشت تبلیغ سرویس های بدلیجاتش رو می کرد.
همیشه این ها رو که می دیدم فکر می کردم چقدر سخته براشون هر روز با این کیسه های سنگین توی مترو خط عوض کنند و دو ساعت در مورد یه انگشتر و این که رنگش نمی ره سخنرانی داشته باشند؛ آخرشم دو تا دختر کم سن و سال احتمالا یه دستبند ارزون قیمت می خرند، همین!
بالاخره از شر این شلوغی راحت شدم و اومدم بیرون، آینه ی کوچیک کنار کیفم رو آوردم بیرون و نگاه سرسری به ریخت و قیافم کردم. خوب بودم هنوز، بالای شالم رو یه کم صاف کردم و موهای تازه کوتاه شدم رو با دست مرتب کردم. آینه رو پرتاب کردم ته کیف و دوباره راه افتادم به سمت بیرون. به آدرس توی دستم نگاهی کردم، شرکت تبلیغات و طراحی بیتا طرح، خودشه!
طبق معمول وقتایی که استرس می گیرم انگشت های دستم رو تند تند شکستم و رفتم تو، طبقه سوم. پشت در چوبی قهوه ای که رسیدم پوفی کردم و با بسم ا… دستم رو گذاشتم روی زنگ.
یه دختر خوشرو و ریزه میزه که می خورد هم سن خودم باشه، شایدم یه کم کمتر، در رو باز کرد.
– سلام.
– سلام عزیزم، بفرمایید داخل. آقای نبوی نیستند رفتند چاپخونه اگر می خواید طرح رو خودشون بزنند باید یه کم صبر کنید.
ماشا.. پشت هم توضیح می داد. همین که نشست رفتم کنار میزش و گفتم:
– ببخشید اما من برای طراحی اومدم.
– بله متوجهم، اما گفتم که آقای نبوی نیستند خانومی.
– منظورم اینه که من برای کار اومدم، از طرف آقای جلیلی.
داشت با بی سیم توی دستش شماره می گرفت. قطع کرد و گفت:
– آهان شما خانوم صمیمی هستین؟
لبخندی زدم و گفتم:
– بله صمیمی هستم، الهام.
– خوشبختم منم میترا محمودی. می تونی منتظر بمونی تا نبوی از چاپخونه بیاد، این روزا کار زیاده و کارمند کم! اینه که این بنده خدا یه تنه همه ی مسئولیت ها رو داره به دوش می کشه.
– درسته، منتظر می مونم.
– زود میاد، بفرمایید.

لینک دانلود ددر ادامه مطالب

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

دانلود رمان ایرانی مکافات روزگار

روستایی سرسبز با مردمانی شاد در دل کوههای دماوند، جایی که چشمه سارها و جویبارهای زیبایش تابلوی زیبای طبیعت را در دل کوه نقاشی کرده بود. روستایی با مردمان خونگرم و البته صمیمی، مردمانی شاد که هر عید بهانه ای می شد برای جشن گرفتن در روستا. روستای »ییلاق « حدود ۵۰ خانوار جمعیت داشت که به دلیل آب فراوان و بیشه های سرسبز مشرف به روستا از وضع مالی خوبی برخوردار بودند.
از دیگر شاخصه های مردم روستا این بود که تا آن زمان اجازه نداده بودند پای ویلا و قصر سازان به روستای آنها باز شود و روستا با همان ساخت و سازهای قدیمی اش پذیرای گردشگران و کوهنوردانی می شد که هر چند وقت یک بار از آن روستا عبور می کردند. حدود سال ۵۰ بود که عصر یک روز تابستان یک اکیپ کوهنوردی وارد روستا شد و اعضای گروه تصمیم گرفتند شب را در روستا سپری کنند.
در میان اعضای گروه جوان ثروتمندی به نام سپهر حضور داشت که در واقع تمام مخارج کوهنوردی را تأمین می کرد. سپهر با حاج اسماعیل که کدخدای روستا بود صحبت کرد و قرار شد در خانه داوود، یکی از اهالی روستا ساکن شوند. داوود پیرمردی بود که سال قبل از درخت گردو افتاده بود و از دو پا فلج شده بود، کدخدا فکر کرد با این کار می تواند کمکی به او کرده و حداقل مخارج برداشت محصول امسال باغش را به دست آورد. او با سپهر قرار بسته بود که بابت یک شب استراحت و صرف شام مبلغی به داوود بپردازند و سپهر پس از این که از وضع داوود با خبر شده بود، حتی پیشنهاد رقم بالاتری را داد که کدخدا نپذیرفت. گروه کوهنوردی در خانه داوود ساکن شدند، خانه ای دو طبقه قدیمی ولی زیبا با حیاطی بزرک که یک حوض به شکل قلب هم در وسط آن بود.

دور تا دور حیاط را درختهای سیب و گیلاس پر کرده بود، پدر داوود کدخدای قبلی روستا بود و خانه او از جمله خانه های بزرگ روستا به حساب می آمد.
اتاقهای طبقه بالا که با یک راهرو رو به حیاط به هم وصل می شد، در اختیار گروه کوهنوردی قرار گرفت. هوا کم کم تاریک می شد که اعضای گروه لباسهای کوهنوردی خود را عوض کردند و برای صرف شام و نماز به طبقه پایین دعوت شدند. سپهر بعد از وضو چند لحظه ای کنار حوض نشست، او به رغم این که از خانواده ای ثروتمند بود، اما به مسایل مذهبی اهمیت خاصی می داد، چراغهای اتاق پایین که بزرگتر از سایر اتاقها بود روشن شده بود و تحرک دو نفر که مشغول چیدن سفره بودند به چشم می خورد. از جایش برخاست و به اتاق نزدیک در رفت، بعضی از بچه ها نمازشان را تمام کرده بودند و به طرف اتاق دیگر در حال حرکت بودند.

دانلود در ادامه مطلب

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دلم گرفته حس می کنم خیلی از خدا دور شدم حس می کنم آمادگی نماز خوندن ندارم و اگر بخونم ریا کردم چون روح خسته ام هیچ آمادگی پذیرایی نداره با خودم با زندگی با اطرافیانم بیگانه ام.مثل روحی متحرک شدم که طاقت هیچ سختی رو ندارهئ دلم می خواد بمیرم ولی انقدر با گناه آمیخته شده ام که مرگ هم راهگشای خوبی نیست.اگر می دونستم خدا انقدر بخشنده هست که از گناه کبیره ی خودکشی می گذره،حتما این کارو می کردم ولی هنوز به درجه ای نرسیدم که انقدر از ارتکاب گناه آسوده باشم.
دلم بدجوری گرفته و تحمل هیچ کس رو ندارم.حتی تحمل جسم خسته و درمانده ام رو خیلی عصبی هستم و با هر حرکتی از اطرافم جوش میاورم و فریاد می کشم.آیا واقعا دیوانه شدم؟؟آیا واقعابیمار روانی هستم و باید تحت نظر روانپزشک باشم؟؟
من که بعید نمی دونم…
حالا که فکر می کنم می بینم سختی خیلی زیادی رو متحمل شدم.شاید انقدر روحم خسته هست که دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و برای همین حرکات عصبیم زیاد شده و همه چیز و همه کس را از خودم می رنجانم.حتی درست و حسابی نمی تونم برادرانم رو در اغوش بگیرم و ببوسم.آیا واقعا قلب من از سنگ است که هیچ وقت تنگ نمی شود؟؟؟آیا واقعا انقدر از همه جا و همه کس سیرم که دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود؟؟
خیلی وقت است که طعم شیرین عشق رو تجربه نکردم.چون واقعا حس می کنم قلبم از سنگ شده.نمی دونم چرا تو این چند روزی که از خانه و آشیانه ام دور بودم،چرا هیچ وقت ذره ای دل سنگم تنگ نشد.به خودم شک کردم.نمی دونم چه مرگم شده.
همه فکر می کنند من خیلی خوشبختم و هیچ سختی رو تحمل نکردم ولی مگر زندگی بدون سختی هم وجود دارد؟
البته شاید واقعا من خوشبختم چون خانواده ای دارم که از همه لحاظ برایم زحمت کشیده اند و برای موفقیت و خوشبختی ام تلاش کرده اند.

دانلود در ادامه مطلب

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم.
از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم.
با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم:
-مگه امروز نرفتی سر کار؟
-نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فر خونه رو تموم کنیم.
با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند.

دانلود در ادامه مطلب

نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

نرم افزار های ضروری