DOWNLOAD

رمان ایرانی فصل بادبادک ها

رمان ایرانی فصل بادبادک ها

در اتاق با صدای غژ غژ باز شد و من و مهرناز سکوت کردیم. مهین خانوم با لبخند جلو اومد. نگاهم به ظرف های تخمه ی توی سینی افتاد که از مدل های مختلف بود. سینی رو روی میز گذاشت و گفت: تو رو خدا تعارف نکنید، بفرمایید.
– ممنون. همه چی هست. چرا زحمت کشیدید؟
– چه زحمتی، نوش جان.
گاهی که برای رسوندن مهرناز سری به خونه شون می زدم، وضع همین بود. مهین خانوم هر چی توی خونه بود می آورد وسط که من رو حسابی خجالت زده می کرد. همین که بیرون رفت، مهرناز گفت: بخور دیگه. بعدا سر من غر می زنه.
به پوست میوه های توی ظرف اشاره کردم و گفتم: خوردم دیگه.
بعد از چند ثانیه به حرف اومد: نمی خوام بیرونت کنم، ولی دیرت نشه.
خندیدم و گفتم: حوصله ندارم.
– تو که بالاخره می ری، حداقل زودتر برو که حاضر شی.
راست می گفت. دکمه های باز مانتوم رو بستم و بلند شدم. کیفم رو برداشتم و گفتم: تو هم که طبق معمول نمیای!
» – نادری « همین طوری چشم دیدنم رو نداره. اگه تو مهمونی خصوصیشون بیام که حتما اخراجم می کنه.
– جرأت نداره.
و ابروم رو بالا انداختم. در رو باز کرد و آروم تر گفت: آره! جرأت داشت که راحت طلاقت نمی داد.
– اون مربوط به شعور نداشته اش می شه! نه جرأت.
– حتما مادرت خیلی خوشحاله.
– معلومه. بچه ی واقعیش داره میاد.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: نکنه حسودی می کنی؟!
با خنده گفتم: مهین خانوم خداحافظ!
از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: چرا این قدر زود؟
مهرناز: دیر هم کرده.
بیرون اومدم و گفتم: شب مهمون داریم.
هر دو جلوی در ایستادند و مهین خانوم گفت: به سلامتی، خیر باشه.
– مرسی، خیره.
– به به، مبارکه ایشالا!
– نه! منظورم اون نبود … مهمونی برگشتن برادرمه.
– آهان. چشمت روشن.
– مرسی بفرمایید داخل.
و مشغول ور رفتن با بندهای صندلم شدم.
– بفرمایید.
مهرناز: من تا مطمئن نشم رفتی، نمی رم تو.

دانلود در ادامه مطلب

باکس دانلود
QR Code
راهنمای نصب
توضیحات و مشخصات
مشخصات
سیستم مورد نیاز
نویسنده: adminmohammad
نظرات: بدون نظر

برچسب ها

دیدگاه های کاربران

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

رزرو تبلیغات در این مکان

مطالب بر اساس


رزرو تبلیغات در این مکان

نرم افزار های ضروری